معلمه که خشکش زده بود.ما هم بلند شدیم و پنجره رو نگاه کردیم تا فرد خاطی رو پیدا کنیم که خانوم معلم گفت:پنجره رو ببندید و صندلی خودش رو هم گذاشت پشت در که نه کسی بتونه خارج بشه،نه کسی داخل بشه.کلاسو بوی گند ورداشته بود ولی چاره ای جز تحمل کردن نداشتیم یا بهتره بگم حوصله ی جیغای قشنگشو نداشتیم!خانوم معلم که خشکش زده بود و به فقط به رو به رو خیره شده بود.ماهم که از نگاه کردنش خسته شدیم با اس ام اس به م ی بچه ها گفتیم بلوتوث هاشونو روشن کنند تا یه بلوتوث بازی کنیم.ساعت ۹ شد و زنگ خورد ما هم آروم از جامون بلند شدیم که دوباره جیغ زد من تا نفهمم کار چه کسی بوده نمیذارم هیچ کسی خارج بشه حالا ما هر چی می گفتیم:خانوم چند تا پسر بی ادب از پنجره انداختند تو گوششون فرو نمی رفت!!مثل درس دادن اون که تو گوش ما فرو نمی رفت!! از لای در به یکی گفت:بره مدیر و معاون صدا کنه.ولی توی مدرسه هیچ کسی نبود.مدیرمون که هیچ وقت نیست!هر کسی هم که بخواد پیداش کنه باید به نمایشگاه های ماشین سر بزنه!چون هر روز مدل ماشینشو عوض میکنه.معاونها هم بچه های اول رو به بازدید از ناکجاآباد برده بودند.ولی معاون مهربونمون توی مدرسه بود و به معلممون گفت:مطمئن باشید از طرف بیرون بوده بچه های ما شاگردای زرنگ و درسخونی هستند اهل اینجور کارا نیستند و حدود ساعت ۱۰:۳۰ از کلاس بیرون رفت.
یادشون به خیر....معلمهارو میگم....امسال دیگه حتی یک کدومشون هم نیستند...بیچاره ها حق داشتند.از دست ما دیوونه شده بودند....کم مونده بود سر کلاس گریه کنند....معلم عربیمون می گفت:من همیشه وقتی می خوام بیام سر کلاس شما استرس میگیرم....
جلل الخالق....