تبليغاتX
خط خطی!
چهاشنبه سوری....
چهارشنبه صبح زنگ اول دین و زندگی داشتیم.همه ی بچه ها خسته و کوفته بودیم.مخصوصا من و دوستام....شب قبل که تا دیر وقت بیرون بودیم.بعدشم توی خونه مهمونی بود.خلاصه تا صبح بیدار بودیم.این معلمه هم که بی خیال نمی شد همینطور حرف می زد که هرچی گوش فرا می دادیم هیچی نمی فهمیدیم!!!اولش با زبون خوش و دوستانه گفتیم خانوم آخر ساله میشه درسو بی خیال شید؟!ولی انگار نه انگار....با یک صدای خیلی قشنگ و جیغ مانند که البته صد رحمت به جیغ بچه!!می گفت:نه نمی شه و یک نفس عمیقی میکشیدو تکیه کلام همیشگی اش رو می گفت هدایت شید ایشاالله...هر چی طفلکی دعا می کرد ما هدایت نمی شدیم!!ما هم که دیگه چاره ای نداشتیم مشغول صحنه سازی شدیم.پنجره رو باز کردیم و یک سیگارت ناقابل روشن کردیم و روی میزش انداختیم .معلمه که انگار تا حالا از این جور چیزا ندیده بود داشت با سیگارت بیچاره ور میرفت.من که از خنده در حال منفجر شدن بودم که بچه ها گفتند:خانوم شکلات که نیست،سیگارته و جمله که تموم شد ترکید.من یک سیگارتی رو انتخاب کرده بودم که صدایی نداشته باشه ولی...عجب صدایی داشت...

معلمه که خشکش زده بود.ما هم بلند شدیم و پنجره رو نگاه کردیم تا فرد خاطی رو پیدا کنیم که خانوم معلم گفت:پنجره رو ببندید و صندلی خودش رو هم گذاشت پشت در که نه کسی بتونه خارج بشه،نه کسی داخل بشه.کلاسو بوی گند ورداشته بود ولی چاره ای جز تحمل کردن نداشتیم یا بهتره بگم حوصله ی جیغای قشنگشو نداشتیم!خانوم معلم که خشکش زده بود و به فقط به رو به رو خیره شده بود.ماهم که از نگاه کردنش خسته شدیم با اس ام اس به م ی بچه ها گفتیم بلوتوث هاشونو روشن کنند تا یه بلوتوث بازی کنیم.ساعت ۹ شد و زنگ خورد ما هم آروم از جامون بلند شدیم که دوباره جیغ زد من تا نفهمم کار چه کسی بوده نمیذارم هیچ کسی خارج بشه حالا ما هر چی می گفتیم:خانوم چند تا پسر بی ادب از پنجره انداختند تو گوششون فرو نمی رفت!!مثل درس دادن اون که تو گوش ما فرو نمی رفت!! از لای در به یکی گفت:بره مدیر و معاون صدا کنه.ولی توی مدرسه هیچ کسی نبود.مدیرمون که هیچ وقت نیست!هر کسی هم که بخواد پیداش کنه باید به نمایشگاه های ماشین سر بزنه!چون هر روز مدل ماشینشو عوض میکنه.معاونها هم بچه های اول رو به بازدید از ناکجاآباد برده بودند.ولی معاون مهربونمون توی مدرسه بود و به معلممون گفت:مطمئن باشید از طرف بیرون بوده بچه های ما شاگردای زرنگ و درسخونی هستند اهل اینجور کارا نیستند و حدود ساعت ۱۰:۳۰ از کلاس بیرون رفت.

یادشون به خیر....معلمهارو میگم....امسال دیگه حتی یک کدومشون هم نیستند...بیچاره ها حق داشتند.از دست ما دیوونه شده بودند....کم مونده بود سر کلاس گریه کنند....معلم عربیمون می گفت:من همیشه وقتی می خوام بیام سر کلاس شما استرس میگیرم....

جلل الخالق....


+ خط خطی شده توسط نگار در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 19 |