به بیمارستان رفته بودم...عیادت پدربزرگم...همه با هم بودیم و طبق معمول من و دختر عمه و پسر عمه هام مشغول شیطنت های همیشگی...همه رفتند ولی من پیش بابابزرگ موندم تا اونها برگردند...از اتاقش اومدم بیرون تا یه زنگی به مامانم بزنم که...یه دختر جوونی داشت گریه میکرد و میگفت:نوید کجا رفتی؟؟نوید مگه دوستم نداشتی که از پیشم رفتی؟؟پس اون همه دوستت دارما الکی بود؟؟چرا تنهام گذاشتی...؟؟فهمیدم نوید نامزدش بوده که متاسفانه بر اثر سکته جون خودش رو از دست داده...تو حالتی که موبایل دستم بود خشکم زد.به طوری که صدای نگار...نگار...گفتن مامانو نشنیدم.یه پسر ۲۳ ساله؟؟؟اون هم به خاطر سکته؟؟؟نمی تونستم اونجا بمونم...بر گشتم از بابابزرگ خداحافظی کردم و اومدم پایین...موقع ی برگشتن همه متعجب بودند که چه جوری من انقدر آروم شدم؟؟؟ولی من....
وقتی به خونه رسیدیم یاد جریانی که پدرم چند روز پیش تعریف کرده بود افتادم.یه پسر ۱۸ ساله با دوستش خواستند قبل از اعلام نتایج کنکور به دانشگاه ها سر بزنند...خواستند با تاکسی برند که ۲ راننده ی تاکسی با هم درگیر می شند که یه چوب به سر این پسره میخوره...یه مقدار سرش درد میگیره.بالاخره سوار تاکسی میشند ولی...پسر بیچاره حالش بد میشه و به بیمارستان میره و بعد از چند روز که در کما بوده میمیره.....پدرش با اینکه متخصص مغزو اعصاب بوده و جون خیلی هارو نجات داده،تنها پسرش به خاطر خونریزی مغزی جونشو از دست میده...اون پسر خواهرزاده ی دوست پدرم بود....همسایه ی مادربزرگ دوستم(سحر)هم دخترشون رو از دست دادند.چند روز پیش مراسم چهلمش بود...یه دختر ۸ ساله پشت وانت نشسته بود که سر یک پیچ از وانت پرت میشه و ........
به همین سادگی....با یه اتفاق....اتفاقی که نمیتونی پیش بینی کنی....از این زندگی جدا میشی....خیلی ها فکر میکنند جوونند و حالا حالا ها جناب عزرائیل خدمتشون نمیاد ولی وقتی خدا بخواد دیگه حرفی نمیمونه....یعنی روز مرگ من....مرگ تو....تو چه روزی،چه جایی و چه طوری نوشته شده؟؟؟
::به یاد نویدی که چند هفته قبل از عروسی اس پر کشید و پدرام یا بهتره بگم مهندس پدرام....کسی که دانشگاه انتظارش رو میکشید و...ساجده کوچولو.
::به احترام پرواز قشنگ همه ی اونهایی که چندی پیش با ما بودند و الان نیستند تنها میشه سکوت کرد....سکوتی سراسر از دلتنگی....